مرد همان به كه به وقت نزاع عذر به درگاه
نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه كفش حال دلش خوب به جا آورد
ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيده، و جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.
شوهر و نوكر و كلفت همگي دركارند تا تو پول
بدست آوري
وماشين بخري
شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود شرط انصاف نباشد كه تو مانتو
بخري
پراز امید پر از لبخند
سراسر مثل یک رویا
و من تنهاترین تنها
میان کوهی از غمها
و او خوشحال و شادان است
که دل را کنده را از جای
خرامان میرود اما
هنوزم روی این سینه
نشسته جای پاهایش!
عجب دنیاییست
نمیفهمندت....ولی میگویند درکت میکنیم
نمیبینندت....ولی میگویند چه جذاب شده ای
نمیخوانندت... ولی جویای نامت میشوند
واین اواخر چه ساده فراموشت میکنند ولی میگویند دل تنگت هستیم
عجب دنیاییست...!
که دران محبت راهرزگی میدانند ودلسوزی را هوس بازی
چه ساده قضاوت میکنند
وعجیب تر انکه خود راپاکترین میدانند
با این همه امید به تو دارم که پاکترین پاکانی
خدایا این چه رسمی است...
خیلی کم پیش میاد اینجوری بغض گلومو بگیره...
و چه ساده ام من...
که خیال میکردم او فقط مال من است
ولی اشتباه میکردم او غیر ازمن نگران کسی دیگر هم بود...
لعنت به من با این دلم....!؟
و دلم نمیخواهد چیزی بگویم ....حتی یک کلمه...
فقط میخواهم بشنوم ...بشنوم صدای پاک تو را که در تمام وجوم طنین انداز میشود
فقط همین ....!
باور کن چیز زیادی نیست...هست؟
